Tuesday, December 17, 2002

روزهای زندگی مثل برق دارن می گذرن ما هنوز از زندگی چیزی ن�همیدیم.
دلم از این روزگار گر�ته از این که بیهوده داره می گذر
از اینکه شبها صبح می شن صبحها شب می شن.
بدون هیچ هد�ی زندگیها �قط شده چشموهم چشمی.
ای کاش ورق زندگی زودتر برگرده و زندگی بکام ما بشه.
امشب آسمون دلش گر�ته از غروب تا حالا داره می باره غم غریبی روی دلها پاشیده.
ای کاش انقدر قدرت داشتم که می توانستم سرزمینم رو آباد کنم .
از این همه هرج ومرج از این همه بگو مگو خسته شدم.
خدایا کمکمون کن میهنمون از این نا امنی خلاص بشه.
یک چیز بگم نمی دونم باید بخندید یا گریه کنید!
صبح با ا�سانه داشتیم در مورد دزد صحبت می کردیم من می گ�تم محله ما دزد نداره
خلاصه بحث یک مقدار ادامه داشت تا شب ساعت 8 سر س�ره شام یک د�عه صدای
شکستن شیشه شنیدیم سریع همه ر�تیم پشتبام. در پشتبامرو آقا دزد از اون طر� ق�ل کرده بود.
بعدش ر�تیم خونه همسایه از اون طر� در باز کردیم که دیگه آقا دزد �رار کرده بود.
خلاصه شیشه های پاسیو رو شکسته بود.
دزدها اینقدر پرو شدن با وجودی که چراغها روشن سر شب
می دونن ما خونه هستیم می یان دزدی.
باید به کی بگیم :این بر میگرده به بی نظمی جامعه.
به این که مردم گرسنه شدن راهی براشون باقی نمونده.
چیزهای که توی مملکت ما وجود نداره این مسایل رو به وجود می یار.
بیاید دست به دست هم بدیم وطنمون رو از نو بسازیم.